<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>رنگین کمان</title>
		<link>http://rangin-kaman.blogsky.com</link>
		<description>رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران ماندند.</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title></title>
					<link>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/31/post-23/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 22 Jul 2010 18:14:34 GMT</pubDate>
          <comments></comments>
          <author>رنگین کمان</author>
          <guid>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/31/post-23/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>الوعده وفا!</title>
					<link>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/27/post-21/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt;طبق وعده ای که داده بودم سر یه هفته اومدم ببینین من چقدر خوش قولم! خوب ، چه خبرا؟ خوبین؟ خوش می گذره؟ خدا رو شکر... منم بد نیستم مدتیه یه کار موقت پیدا کردم از بیکاری در اومدم من که همیشه تا ساعت یازده می خوابیدم ساعت ۶:۳۰ بلند میشم مثل بچه خوب آماده می شم و میرم سر کار. ظهر هم که بر می گردم خونه از خستگی دیگه دارم می میرم. فورا ناهار می خورم و نماز می خونم و بعدش هم می خوابم. عصر هم تو خونه بیکار می گردم تا شب. بعدش هم دوباره خواب!!! ببینید زندگی کردن چه راحته! دو سوم شبانه روز تو خواب می گذره!!! خدا رو شکر . چند ساعت قبل جاتون خالی هوا بارونی بود اونم چه بارونی! خیلی کیف داشت اما الآن دیگه هوا آرومه. ایشالا که یه ذره خنک بشه. خیلی دارم حرف های بیخود می زنم آخه چیزی واسه گفتن ندارم اما طبق قولی که داده بودم باید می اومدم. امیدوارم هفته خوبی رو داشته باشین تا پست بعدی خدانگهدار...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt;اگر مردم بر محبت و دوستی علی(ع) گرد می آمدند خداوند آتش را نمی آفرید.&amp;nbsp; پیامبر اکرم(ص)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 18 Jul 2010 19:18:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://rangin-kaman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=21</comments>
          <author>رنگین کمان</author>
          <guid>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/27/post-21/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>راز تصمیم های خدا</title>
					<link>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/20/post-20/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(204, 0, 102);&quot;&gt;شهسواری به دوستش گفت بیا به کوهی برویم که خدا آنجا زندگی می کند می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور دهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشکلات نمی کند. دیگری گفت موافقم اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(204, 0, 102);&quot;&gt;وقتی به قله رسیدند شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند : سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آن ها را پایین ببرید. شهسوار اولی گفت می بینی؟ بعد از چنین صعودی از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم. دومی دستور خدا را انجام داد وقتی به دامنه کوه رسید هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگ هایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود روشن کرد. آن ها خالص ترین الماس ها بودند!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; color: rgb(204, 0, 102);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; color: rgb(204, 0, 102);&quot;&gt;&lt;strong&gt;***&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; color: rgb(204, 0, 102);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 102);&quot;&gt;تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع همه ی ماست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 11 Jul 2010 13:12:43 GMT</pubDate>
          <comments>http://rangin-kaman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=20</comments>
          <author>رنگین کمان</author>
          <guid>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/20/post-20/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>عذر تقصیر جهت تاخیر...</title>
					<link>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/15/post-19/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;سلام&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ببخشید که این همه وقت نیومدم بروز کنم و پست جدید بذارم. نمی دونم چرا هر وقت تصمیم می گیرم بیام وبلاگ رو بروز کنم اینقدر مشغله و گرفتاری برام پیش میاد که به کلی یادم میره باید یه سری هم اینجا بزنم. الآن مدتیه خیلی سرم شلوغه اما تمام تلاشمو می کنم یعنی قول میدم از هفته جدید حداقل هفته ای یک بار پست جدید بذارم و اگه نذاشتم دیگه باهام قهر کنید و هر چی هم التماس کردم نیایید باشه؟!!! تازه این کامپیوتر عزیز تر از جان هم مدتیه خراب شده و باید کلی باهاش کلنجار برم تا دو خط تایپ کنم چند روز پیش کلی مطلب نوشتم اما همین که می خواستم رنگ نوشته هامو تغییر بدم همه چی پرید منم عصبانی شدم و کامپیوتر رو خاموش کردم. دیگه چی؟ هیچی دیگه گفتنی ها رو گفتم پس منتظر یه پست خوب و پربار در هفته ی جدید باشید. خدا یار همتون باشه...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;***&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ایمان داشته باش که کوچکترین محبت از حافظه ها پاک نمی شود.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 6 Jul 2010 20:37:47 GMT</pubDate>
          <comments>http://rangin-kaman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=19</comments>
          <author>رنگین کمان</author>
          <guid>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/04/15/post-19/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>شروعی دوباره</title>
					<link>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/03/25/post-18/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;سلام&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;من اومدم دیگه از بیکاری کلافه شدم امیدوارم بتونم خوب و مفید بنویسم نمی دونم چرا حرفم نمیاد؟! شاید دارم غریبی می کنم!!! به هر حال مهم اینه که می خوام یه داستان خیلی قشنگ بنویسم فقط یادتون باشه حتما در موردش نظر بدین باشه؟ پس بریم :&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;&lt;strong&gt;***&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;&lt;strong&gt;طناب نجات&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;کوهنوردی می خواست از قله بلندی بالا برود. او پس از سال ها تلاش ، ماجراجویی خود را آغاز کرد.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;شب ، بلندی های کوه را دربر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمیدید. همان طور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله ، پایش لیز خورد و ـ در حالی که به سرعت سقوط می کرد ـ از کوه پرت شد.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;اکنون فکر می کرد که مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه با صدایی بلند فریاد کشید : خدایا ، کمکم کن ، نجاتم بده!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;ناگهان صدای پر طنینی از آسمان جواب داد : اگر باور داری که خداوند می تواند تو را نجات دهد ، طنابی را که به کمرت بسته شده است پاره کن.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;مرد سکوت کرد ، تصمیمش را گرفت و با تمام نیرو به طناب چسبید.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;فردا گروه نجات اعلام کردند کوهنوردی یخ زده را پیدا کرده اند که بدنش از یک طناب آویزان بود و طناب را با دستهایش محکم گرفته بود ... او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 15 Jun 2010 14:06:35 GMT</pubDate>
          <comments>http://rangin-kaman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=18</comments>
          <author>رنگین کمان</author>
          <guid>http://rangin-kaman.blogsky.com/1389/03/25/post-18/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

